|
سر دو راهی جلوی ماشینش را گرفتم گفتم این راه به پرتگاه می رسد گفت: ممنون از راهنماییت و با سرعت تمام خودش را پرت کرد
وجب تنگ و تاریک مثل گور ، بریده از جهان و جهانیان ، بریده از عالم ، زندگانی ، در خانه تنها در جمعیت پرهیاهو تنها و باز تنها و تنهاتر...!!
کیش یعنی چه؟!! من به مات ابدی محتاجم تا تو رخ بنمایی و قلعه دل فتح شود تا دگر دست به بازی نبرم من به ناچیزی شاه و رخ و سرباز دلم معترفم اسب احساس مطیع من نیست! عاقبت این بازی به کجا می بردم!
شاید باورتون نشه با اینکه شوهر و بچه داشت اما دیونش بود عاشقش بود تا این حد که یک کتاب صد صفحه ای براش شعرهای قشنگ نوشته بود من که خوندم خوشم اومد. اما مگه میشه!!! تا این حد عاشق تا این حد!!! که باعث جدای اون و همسرش بشه. اما افسوس که طرف مقابلش هرگز نفهمید خیلی غم انگیزه من که تازه فهمیدم عشق ربطی به سن و سال نداره با اینکه همسرش عاشقش بود خودش (منظورم زن شاعره که این شعر رو گفته )عاشق کس دیگی شده بود. اما افسوس که طرف مقابلش نفهمید یعنی زن شاعر نمی تونست که بهش بگه اخه خودش بچه داشت خودش همسر داشت خودش زندگی داشت اما تمام زندگیش شده بود یکی دیگه خیلی بده خیلی غم انگیزه !! فقط از طریق نوشتن روی چند صفحه برگه می تونست حرفای دلشو بزنه اما چه فایده که شاید این برگهای بی ارزش به دستش نرسه یا اصلا نفهمه که این شعرها برای اون گفته شده با اینکه طرف مقابل خودش هم شاعرِه.( دوستای گلم این یه داستان واقعی که این زن شاعر ایرونیه ) یکی از شعراشو براتون می نویسم که میشه گفت این عاشق ما از زندگی نا امید شده یعنی میشه گفت زندگیو نفرین می کنه و میگه زندگی اونو سر راهش قرار داده و هر موقع که دل تنگ میشه اونو به یادش میاره. آخرین فریب تو، ای زندگی!گر نبود صد بار تا به حال، رها کرده بودمت زان بیشتر که باز مرا سوی خود کشی در پیش پای مرگ، فدا کرده بودمت هر بار کز تو خواسته ام بر کنم امید آغوش گرم خویش برویم گشاده ای دانسته ام که هر چند کنی جز فریب نیست اما درین فریب، فسونها نهاده ای در پشت پرده، هیچ نداری جز این فریب لیکن هزار جامه بر اندام او کنی چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت او را طلب کنی و مرا رام او کنی: روزی نقاب عشق به رخسار او نهی تا نوری از امید بتابد به خاطرم روزی غرور شعر و هنر نام او کنی تا سر بر آفتاب بسایم که شاعرم در دام این فریب، بسی دیر مانده ام دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش ای زندگی! دریغ که چون از تو بگسلم در آخرین فریب تو جویم پناه خویش!
چند خط نوشتم می دونم شاید ارزش خوندن نداشته باشه ولی دلم طاقت نیاورد و نوشتم. می دونم الان می گین ای بابا الان دیگه همه شاعر شدن ولی این متنو خیلی وقت گفتم اما جای پیدا نمی کردم که آشکارش کنم اما توی این کلبه حقیر چند نفر پیدا می شه که مثل هم باشن و به نوشته های هم نخندن . دلم می گفت، دستم می نوشت، لبهام می خوند، چشهایم می گریست، و گوشهایم می شنید: ای کاش موج بودم تا با خشم دریا به آغوش ساحل پناه می بردم. ای کاش قاصدک بودم و نسیم مرا به آغوش می کشید. ای کاش برگ خزان بودم و عاشقان از صدای خش خشم لذت می بردند. ای کاش برف بودم تا در آغوش گرم زمین آب می شدم. ای کاش طبیعت بودم تا انسانها مرا به اندازۀ او دوست می داشتند. ای کاش قلم بودم تا شاعران با من از تو می نوشتند. ای کاش ورق بودم تا شاعران برروی من از روی ماه تو می نوشتند. ای کاش ورق بودم تا نقاشان بر روی من روی ماه تو را می کشیدند (پ) ای کاش قبله بودم تا همه مرا باور می داشتند. ای کاش ابر بودم تا با خشم آسمان می گریستم و غم های خودم را به زمین می دادم. ای کاش اقیانوس بودم و تو تنها جزیرۀ درون من. ای کاش کهکشان بودی و من مانند ستارۀ کوچک، جزئی از وجود تو. ای کاش انسان آفریده نمی شدم خوش به حال پرنده ها خوش بحال ابرها، خوش بحال آسمان، خوش بحال اقیانوس، خوش بحال قاصدک، خوش بحال برف ها .......................
عشق تو را رها می سازد. هر قدر که بیشتر عشق بورزی رهاتر می شوی. در نهایت رهایی ابرها را به دست می آوری. ابرها کاملاْ رهایند. هیچ شکل ثابتی ندارند. پیوسته دگرگون می شوند و پیش بینی ناپذیرند. لحظه ای شبیه به فیل به نظر می رسند لحظه ای دیگر به پلنگ. هیچگاه نمی دانی. لحظه ای به سمت شرق حرکت می کنند لحظه ای دیگر به سمت غرب. کاملا رهایند و در هیچ جا ریشه ندارند. ابرها دل بسته ی چیزی نیستند. چیزی نگران و پریشان شان نمی کند. عشق نیز چنین است: بدون هیچ ریشه ای بدون هیچ قید و بند چون ابر در رهایی کامل شناور است.
نمی دونم چطوری خودمو معرفی کنم چون دست به قلمم زیاد خوب نیست فقط بعضی وقتها که خیلی دلم می گیره چند خط می نویسم نوشته هام هم زیاد جالب نیست می شه گفت تا حدودی می شه تحملشون کرد و خوند راستی قرار بود خودمو معرفی کنم من دختری هستم بیست و سه ساله اهل یک شهر کوچیک و سرسبز آدمی هستم آروم تا حدود زیادی عاشق نوشتن و عاشق سکوت یعنی بیشتر دوست دارم گوش بدم تا حرف بزنم صبور و میشه گفت مهربون در کل بد نیستم قابل تحمل هستم و خیلی دوست دارم منو تو جمع خودتون بپذیرید.
|
About
هفته دوم شهریور 1388 هفته چهارم بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 Links
پسر خاک |