تبليغاتX
نگاه سرد

نگاه سرد

سر دو راهی

جلوی ماشینش را گرفتم

گفتم این راه به پرتگاه می رسد

گفت: ممنون از راهنماییت

و با سرعت تمام

خودش را پرت کرد

+نوشته شده در 88/08/16ساعت22:54توسط سکوت | |

دنیای من اتاقی است 4*3 چند وجب در چند

وجب تنگ و تاریک مثل گور ، بریده از جهان و

جهانیان ، بریده از عالم ، زندگانی ، در خانه تنها

در جمعیت پرهیاهو تنها و باز تنها و تنهاتر...!!

 

+نوشته شده در 88/06/12ساعت23:36توسط سکوت | |

کیش یعنی چه؟!!

من به مات ابدی محتاجم

تا تو رخ بنمایی و

قلعه دل فتح شود

تا دگر دست به بازی نبرم

من به ناچیزی

شاه و رخ و سرباز دلم

معترفم

اسب احساس مطیع من نیست!

عاقبت این بازی به کجا می بردم!

+نوشته شده در 87/11/25ساعت19:8توسط سکوت | |

شاید باورتون نشه با اینکه شوهر و بچه داشت اما دیونش بود عاشقش بود تا این حد که یک کتاب صد صفحه ای براش شعرهای قشنگ نوشته بود من که خوندم خوشم اومد. اما مگه میشه!!! تا این حد عاشق تا این حد!!! که باعث جدای اون و همسرش بشه. اما افسوس که طرف مقابلش هرگز نفهمید خیلی غم انگیزه من که تازه فهمیدم عشق ربطی به سن و سال نداره با اینکه همسرش عاشقش بود خودش (منظورم زن شاعره که این شعر رو گفته )عاشق کس دیگی شده بود. اما افسوس که طرف مقابلش نفهمید یعنی زن شاعر  نمی تونست که بهش بگه اخه خودش بچه داشت خودش همسر داشت خودش زندگی داشت اما تمام زندگیش شده بود یکی دیگه خیلی بده خیلی غم انگیزه !! فقط از طریق نوشتن روی چند صفحه برگه می تونست حرفای دلشو بزنه اما چه فایده که شاید این برگهای بی ارزش به دستش نرسه یا اصلا نفهمه که این شعرها  برای اون گفته شده با اینکه طرف مقابل خودش هم شاعرِه.( دوستای گلم این یه داستان واقعی که این زن شاعر ایرونیه )

یکی از شعراشو براتون می نویسم که میشه گفت این عاشق ما از زندگی نا امید شده یعنی میشه گفت زندگیو نفرین می کنه و میگه زندگی اونو سر راهش قرار داده و هر موقع که دل تنگ میشه اونو به یادش میاره.

آخرین فریب تو، ای زندگی!گر نبود

صد بار تا به حال، رها کرده بودمت

زان بیشتر که باز مرا سوی خود کشی

در پیش پای مرگ، فدا کرده بودمت

هر بار کز تو خواسته ام بر کنم امید

آغوش گرم خویش برویم گشاده ای

دانسته ام که هر چند کنی جز فریب نیست

اما درین فریب، فسونها نهاده ای

در پشت پرده، هیچ نداری جز این فریب

لیکن هزار جامه بر اندام او کنی

چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

او را طلب کنی و مرا رام او کنی:

روزی نقاب عشق به رخسار او نهی

تا نوری از امید بتابد به خاطرم

روزی غرور شعر و هنر نام او کنی

تا سر بر آفتاب بسایم که شاعرم

در دام این فریب، بسی دیر مانده ام

دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش

ای زندگی! دریغ که چون از تو بگسلم

در آخرین فریب تو جویم پناه خویش!

 

+نوشته شده در 87/10/26ساعت20:30توسط سکوت | |

 

چند خط نوشتم می دونم شاید ارزش خوندن نداشته باشه ولی دلم طاقت نیاورد و نوشتم. می دونم الان می گین ای بابا الان دیگه همه شاعر شدن ولی این متنو خیلی وقت گفتم اما جای پیدا نمی کردم که آشکارش کنم اما توی این کلبه حقیر چند نفر پیدا می شه که مثل هم باشن و به نوشته های هم نخندن . دلم می گفت، دستم می نوشت، لبهام می خوند، چشهایم می گریست، و گوشهایم می شنید:

342.jpg

ای کاش موج بودم تا با خشم دریا به آغوش ساحل پناه می بردم.August2306.jpg

ای کاش قاصدک بودم و نسیم مرا به آغوش می کشید.

July2607.jpg

ای کاش برگ خزان بودم و عاشقان از صدای خش خشم لذت می بردند.8186633-md.jpg

ای کاش برف بودم تا در آغوش گرم زمین آب می شدم.

383540a414087a6cf72a82322b75e8875918_h.jpg

ای کاش طبیعت بودم تا انسانها مرا به اندازۀ او دوست می داشتند.301.jpg

ای کاش قلم بودم تا شاعران با من از تو می نوشتند.

8159416-md.jpg

ای کاش ورق بودم تا شاعران برروی من از روی ماه تو می نوشتند.

ای کاش ورق بودم تا نقاشان بر روی من روی ماه

تو را می کشیدند (پ)

8168794-lg.jpg

ای کاش قبله بودم تا همه مرا باور می داشتند.

360.jpg

ای کاش ابر بودم تا با خشم آسمان می گریستم و غم های خودم را به زمین می دادم.a22.jpg

 

ای کاش اقیانوس بودم و تو  تنها جزیرۀ درون من.

8187694-md.jpg

ای کاش کهکشان بودی و من مانند ستارۀ کوچک، جزئی از وجود تو.

a38.jpg

ای کاش انسان آفریده نمی شدم  خوش به حال پرنده ها خوش بحال ابرها، خوش بحال آسمان، خوش بحال اقیانوس، خوش بحال قاصدک، خوش بحال برف ها .......................

 

+نوشته شده در 87/09/01ساعت18:25توسط سکوت | |

 

 

عشق تو را رها می سازد. هر قدر که بیشتر عشق بورزی رهاتر می شوی. در نهایت رهایی ابرها را به دست می آوری.

ابرها کاملاْ رهایند. هیچ شکل ثابتی ندارند. پیوسته دگرگون می شوند و پیش بینی ناپذیرند. لحظه ای شبیه به فیل به نظر می رسند لحظه ای دیگر به پلنگ. هیچگاه نمی دانی. لحظه ای به سمت شرق حرکت می کنند لحظه ای دیگر به سمت غرب. کاملا رهایند و در هیچ جا ریشه ندارند. ابرها دل بسته ی چیزی نیستند. چیزی نگران و پریشان شان نمی کند.

عشق نیز چنین است: بدون هیچ ریشه ای بدون هیچ قید و بند چون ابر در رهایی کامل شناور است.

+نوشته شده در 87/08/22ساعت11:34توسط سکوت | |

 

نمی دونم چطوری خودمو معرفی کنم چون دست به قلمم زیاد خوب نیست فقط بعضی وقتها که خیلی دلم می گیره چند خط می نویسم نوشته هام هم زیاد جالب نیست می شه گفت تا حدودی می شه تحملشون کرد و خوند راستی قرار بود خودمو معرفی کنم من دختری هستم بیست و سه ساله اهل یک شهر کوچیک و سرسبز آدمی هستم آروم تا حدود زیادی عاشق نوشتن و عاشق سکوت یعنی بیشتر دوست دارم گوش بدم تا حرف بزنم صبور و میشه گفت مهربون در کل بد نیستم قابل تحمل هستم و خیلی دوست دارم منو تو جمع خودتون بپذیرید.

+نوشته شده در 87/08/13ساعت19:25توسط سکوت | |